الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

179

الغدير ( فارسى )

روزهايى بر من گذشت كه كسى را نديدم ، و پرنده و جاندارى را مشاهده نكردم . ناگاه با شخصى برخورد كردم كه نمىدانم از كجا آمد و به من گفت : به اين درخت بگو كه دينارها بياورد . من گفتم : دينار بياور . درخت قبول نكرد . سپس او گفت : اى درخت ، بار دينار بياور . ناگاه ديدم از شاخه‌هاى درخت ، دينار آويزان است . مشغول تماشا بودم كه متوجه شدم آن شخص نيست و دينارها درخت را ترك گفته‌اند . بخوان و بر اسلام و گذشته‌اش گريه كن و بنگر كه صفحات تاريخش را چگونه آلوده كرده‌اند . 36 - ماجشون مىميرد و زنده مىشود حافظ يعقوب بن ابى شيبه در شرح احوال ابو يوسف يعقوب بن ابى سلمهء قريشى ، معروف به ماجشون ( م 164 ) از طريق پسر ماجشون نقل مىكند كه گفت : روان ماجشون كه از تن جدا شد ، او را بر تخت گذاشتيم تا غسل بدهيم . غسال كه خواست او را غسل بدهد ، مشاهده كرد كه رگى در پايين پايش مىجنبد . برگشت و به ما گفت : رگى در پايين پايش مىبينم كه حركت مىكند و مصلحت نمىدانم در غسل او شتاب بكنم . اين جريان را كه ديده بوديم ، به مردم گفتيم . مردم ، روز بعد بازگشتند و نزد غسال رفتيم و رگ را به همان وضع روز قبل ديديم . از مردم معذرت خواستيم و سه روز حال او بر اينسان بود كه مردم مراجعه مىكردند ، تا بر او نماز بگزارند . سپس بلند شد و نشست و گفت : نوشابه بياوريد تا بنوشم . آوردند و نوشيد . او را گفتيم : از آنچه ديدى ، ما را آگاه كن . گفت : مانعى ندارد . روحم را كه از بدنم جدا كردند ، فرشته‌اى روحم را به آسمان دنيا برد و من خواستم كه درهاى آسمان باز شود . باز شد و من به همين ترتيب در آسمانها عروج مىكردم ، تا به آسمان هفتم رسيدم . پرسيدند : چه كسى با تو بود ؟ ماجشون گفت : به من گفته شد هنوز وقت مرگ تو نرسيده و از عمرت اينقدر سال و اينقدر ماه و اين تعداد روز و اين مقدار ساعت مانده است . آنگاه پيغمبر را ديدم كه ابو بكر در سمت راست و عمر در سمت چپ و عمر بن عبد العزيز در مقابلش نشسته‌اند . به آن فرشته‌اى كه با من بود ، گفتم : اين كيست ؟ گفت :